+93-747-159-153 — pphs1394@gmail.com
photo_2020-07-04_23-21-30

کوچه زندگی، بخش دوم

July 11, 2020

کمی به خود جرئت دادم. عرق را از پیشانی‌ام با آستین پاک کردم. چشمانم را با انگشتانم فشار دادم. باید خانه بروم. می‌خواستم همه چیز را فراموش کنم. اما آیا ممکن است؟ باید به عقلت بگویی، بی‌خود و بی خیال باش! چرا رنج می‌دهی. با این گفت و گوی درونی، تصمیم دارم به سمت دیگر سرک بروم… با جوانی رو به رو شدم. چهره‌ی روشن، موهای بلند اما لباس کهنه‌‌ای به تن دارد. به چهره اش نگاه می‌کنم. این لباس به او نمی آید. حتما اتفاقی در زندگیش افتاده است. با صدای بلند می گوید: استاد، چه خوب، بعد از چند سال اینجا می‌بینمت. و ادامه می‌دهد: همه اتفاقی باید یکدیگر را ببینیم. اینجا شهر اتفاقات است نه…! دست به کراچی می‌برد. بسیار مودب، شمرده و با کلمات زیبا سخن می گوید. می‌پرسد: تا هنوز نشناخته‌ای مرا؟

می گویم: شرمنده!

– شرمنده نباش استاد! دیر شده است همدیگر را ندیده ایم. دوسال است در یک مکتب درس می خوانم، اما اصلن چیزی یاد نگرفتم. روزهایی که روز مکتب می‌رفتم، سر معلم دروازه را از بیرون بسته می‌کرد. ما در داخل صنف می ماندیم. تا زمان پوره می‌شد، ما با هم مسخرگی می‌کردیم. هنگام رخصتی دروازه را باز می کرد، ما مثل بره ها و بزغاله هایی که از ایل رها شده اند،، آزاد می شدیم. خانه که می رفتم، دوباره کوچه و بازی بود. اصلن خبر نداشتم. چند کتاب خوانده می‌شود و نام شان چیست. پدرم کار گر بود بی‌چاره نمی دانست که گپ از چه قرار است. روزی مامایم آمد، در میان بگو مگوها از من پرسید‌: چقدر درس خوانده ای بچه؟ گفتم: صنف سوم را تمام کرده ام. نوشته ای به دستم داد و گفت‌: این را بخوان! من هر چه کوشش کردم، نتانستم بخوانم. جریان را به پدرم گفت. تصمیم براین شد مرا در یک مکتب خصوصی ثبت نام کنند. در آنجا بود که با شما آشنا شدم. حالا تو اینجا چه کار می کنی؟

از سرگذشتم برایش گفتم. او بامن قصه می کند. من گوش به کمند صحبت های او داده بودم. در جستجوی جای مناسب است. نفس می کشد. تقلا دارد. آرامش می‌خواهد. بریده بریده نفس می‌کشد. شاید تازه با کراچی اش باری جابه‌جا کرده است. عرق از زیرموها و پیشانی گندم رنگ اش، چون بارانی که میان سبزه‌ها جاری شود، نم نم جاری است. دستمالی کهنه و سرخ رنگ را از جیبش کشیده، عرق هایش را پاک می کند. دستان‌ش مجروح است. آبله‌هایش ترکیده است. چندی هم ورم کرده است. می‌گویم دست‌هایت چقدر آسیب دیده اند! لبخند می زند و می گوید، خیره است استاد. فقط چند تایش ترکیده است. کاش همه اش می‌ترکید. لحظه‌ای درد داشت و دوباره راحت می‌شدم. با درد ماندن دشوارتر ازان درد است.

به یاد جوانی و روزهای سخت خود افتادم. وقتی خال های آبله روی دستانم سبز می کرد، دردی شدیدی احساس می کردم. با سوزن نیشتر می زدم، خون و آبش بیرون می‌شد. اری، لحظه‌ای درد شدید را احساس می کردم؛ اما راحت می شدم. می‌دانم این جوان چقدر با این آبله‌ها درد دارد. سکوت سنگینی میان ما حاکم است. این‌جا روح و روان آدم درد دارد. آب و هوای اینجا با زخم و حقارت و…. عجین است. تمام هستی ما را آبله بسته است. این درد‌های پنهان و جانکاه را اکثر تجربه کرده اند. دردی مرموز وکشنده که مغز و دل را به تازیانه می‌گیرد. انگار زبانی برای بیانش نباشد، همه می‌پیچند و به پایان می‌رسند. از دیگران نمی‌دانم، اما خودم چنین درد و آبله را در روح و روانم بسیار تجربه کرده‌ام. به تعداد موهای سفید صورتم، شاید هم بیشتر. این آبله‌ها اند که روان را مثل خوره از درون خورد کرده و آرام آرام نابود می‌کند. دردی مرموز است. برای دیدنش باید تیزبین بود. نباید با سهل انگاری از آن عبور کرد.

به چهره جوان نگاه می اندازم. با آنکه از نظر سن، هنوز خیلی جوان است، اما در پیشانی‌ اش، عنکبوت تار تنیده است. این چین و چروک‌ها حرف های بسیار دارد. آبله‌های درونش را به نمایش گذاشته است. پیوسته چپ و راست عرق‌هایش را پاک می‌کند. با ملایمت، صمیمانه و ادیبانه می‌گوید: خوب استاد، کارگری است دیگر. این‌ها عرق نیست عطر زندگی است. دندان‌های صدف وارش خود را از پشت لبخندش می‌نماید. در لبخندش زیبایی و صمیمت جاری است. ادامه می‌دهد. شب‌ها که خانه می‌روم به خانمم می‌گویم بیا که برایت عطرآوردم. نگاه کن به صورتم پاشیده‌ام. دستانت را به موهایم عطر آگین کن! لبانش می‌لرزد. تبسم می‌کند. باچادرش صورتم را پاک می‌کند. چشمانش مواج می‌شود و می‌گوید: آری ببین چادرم را عطرآگین کردم. می‌گویم زیاد نه، که تهوع آور می شود. هههه. اگر این زندگی بود، من از ازین عطر همیشه برایت می آورم. او فقط می‌خندد و جای آن به پیشانی‌ام بوسه می‌کارد. استاد، می‌دانی؟ وقتی او را دارم، اصلا خسته نمی‌شوم. این است زندگی… و بعد بلندبلند می‌خندد… دارم کم کم به او غبطه می خورم… زیر لب می‌گویم: آفرین! براین زندگی.

– استاد، معلوم نیست این شیرینی های زن به خاطر عشق است یا اینکه می‌خواهد از ما مردان مانند خر کار بکشد؟

مسیر قصه را عوض می کنم. می پرسم: خوب، داشتی از زندگی ات می‌گفتی. با اینکه تحصیل کرده‌ای، چرا اینجا با کراچی؟ باید در جای دیگری کار می کردی!

در حالی که نگاهش به نقطه مبهمی گره خورده بود، گفت: این قصه به سال ها پیش بر می‌گردد. یادت نیست؟ مجبورم برایت بگویم. یک روز در کلاس ما درس داشتی. من خسته بودم و در آخر صنف نشسته بودم. به خواهرم می‌اندیشیدم. دلم پر از غصه‌ی او بود. در مکتب های ما رسم است وقتی معلم وارد صنف می‌شد، با دقت گفتن ناظم، همه دانش آموزان از جای شان بلند می‌شوند. دست راست روی دست چب، گردن‌ها صاف و صورت نه زیاد بلند که سقف را نگاه کنی و نه هم خیلی پایین که چشمانت به کف صنف دوخته شده باشد، رو بروی معلم و چشم در چشم او ایستاده می‌شوند. شما آمدید. من به خاطر خستگی و کوفتکی نتوانستم بلند شوم. ناظم به شما شکایت کرد. می دانی کدام حرکت تو زیبا بود. تبسم کنان گفتی بار آخرت باشد، لبخندت لحظه‌ای دنیایی از صمیمیت را برایم به تصویر کشید. راحت شدم.

بعد از درس بیرون صنف خواستم با شما صحبت کنم. از دردهایم بگویم و از تنهایی خواهرِ نازم. اصلا متوجه نشدید. دلم پر از عقده شده بود. به چشمانم نگاه نکردی وگرنه پیام واضح داشت. آن روز خیلی نیاز داشتم صحبت کنم. عقده‌هایم را خالی کنم؛ اما نشد. با خود گفتم بدترین زمان برای انسان این است که نیاز داشته باشی کسی ترا بپذیرد؛ اما این اتفاق نیفتد.

پرسیدم: خوب، گفتی به خاطر غم خواهر نازت. چه شده بود؟

عمیق به چشمانم نگاه کرد و گفت: اول قول بدی صحبت‌هایم تمام نشده است، به آن گوش کنی. زیاد سوال هم نکنی. رفیقانم می گویند تو عادت داری کسی را که دوست داشته باشی، ازش زیاد سوال می‌کنی. مطمینم مرا هم دوست داری، اما خواهش می کنم چیزی نپرس. من خودم همه چیز را برایت قصه می کنم.

خندیدم و گفتم: راحت باش و بگو، گوش‌هایم آماده است تا حرف‌هایت را در لوح دلم حکاکی کند.

لبخندی زد و ادامه داد: خواهرم نه سالش بود. در یکی از همین مکتب های کابل درس می خواند. خوش اخلاق بود. من خیلی دوستش داشتم. شاه‌بانوی خانه لقب داده بودم. او در دنیای کودکی اش گم بود. آخر نه سال کودک است دیگر و این حقش است که تفریح و بازی کند. اما بیچاره بی خبر ازین بود که عرف و سنت جامعه او را دراین سن و سال کودک نمی‌شمارد. با رفت و آمد خویشاوندان یکی از آنها به دام زیبایی و اخلاق خواهر جوان مرگم گیر افتاد؟

با حیرت وسط حرفش پریدم: جوان مرگ؟

بلند خنده کرد و گفت: نگفتم سوال نپرس، من همه چیز را قصه می کنم! پسری قرار بود با خواهرم عروسی کند. آن پسر در اروپا بود. نمی‌دانم عکس خواهرم را از کجا گیر آورده بود. خوب، دنیای مجازی است دیگر. خانواده اش به پدر و مادرم گفته بودند پسر ما عاشق دختر تو شده است. ما هم دوست داریم. ههه عشق کجا بود؟ مردها همیشه مانند عقاب دنبال شکار کبوتراند. فکر نمی کنند کبوتر جوجه دارد. شاید هم تازه تخم گذاشته باشد یا هم جوجه تازه از تخم بر آمده باشد. چشمان تیز شان دنبال شکار کبوتر است. چشم تیزبین و حس شهوت‌آلود او قصد شکار کبوتر خانه ما را کرده بود. نه من و نه خواهرم هیچ کدام نمی دانستیم چه اتفاق می‌افتد. تا اینکه فهمیدم، خواهرم باید پس بخت شود. استاد به سن سالش نگاه کردم؛ با خود گفتم باید کاری کنم؛ تا کبوتر جوجه‌ی ما شکار عقاب بی رحم نشود. ازینجا بود که ماجرای تلخ زندگی ما شروع شد.

بگذار قصه را از زبان خواهرم بگویم. خواهرم می‌گفت: نور خورشید صحبگاهان به اتاق من می‌تابید و می‌تابید. اتاق‌ام گرم می‌شد. دل‌ام را گرم می‌کرد. خوشی‌ها در پرتو خورشید مواج‌ بود. در گرمای خورشید عشق پیدا بود و شور را زندگی هدیه می‌داد. به تابیدن خورشید چشم می‌دوختم و برای‌ بازی‌های فردایم برنامه می‌چیدم. به دوستان قد و نیم قدم نقش می‌دادم. به حیاط مکتب می‌اندیشیدم. به هر سو رو می‌کردم، با دنیایِ دانشمندان برخورد می‌کردم. آنجا که نوشته بود سقراط چنین است: «زندگی نیازموده را ارزش زیستن نیست. به این جمله فکر می‌کردم. چه می‌دانستم که دور از اینجا دنیای هولناکی دیگری هم مرا به خود می‌خواند. آری، فکر و خیالم پر از های و هوی کودکی بود. اکثر وقت‌ها با طرح‌های بازی که می ریختم، دو ستانم را غافل گیر می‌کردم. هر روز دفترچه ها و کتاب‌هایم را منظم می‌کردم. صبحانه‌ام را می‌خورم. با شور و شوق دست و پا می‌زدم. حرکت می‌کردم. لذت بخش ترین لحظه دمی بود که به دوستانم می‌رسیدم. آن‌ها را با بازی‌های غافل کننده ام به تعجب وا می‌داشتم. میان نسیم صبح‌گاهان تبسم برلبان همه رقصان می‌شد. دست به دست با هم‌‌ به کلاس درس می‌رفتیم.

هر روز عهد می کردیم که امروز خوب درس بخوانم. هنگام برگشتن در خانه، کارهای خانگی را با دقت انجام دهیم. همیشه در راه با خود می‌اندیشیدم که به برادر نازنینم بگویم، ترا دوست دارم. همیشه چنین می‌کردم.

آن روز هم همین طور می‌خواستم وقتی به خانه رسیدم، به برادرم بگویم، دوستت دارم. امشب نبودی بسیار دل تنگت شدم. انگار خانه خالی بود برادر! شور و شوق زندگی‌ تو هستی برادر! ببین گوشه‌ی دلم را برای تو اختصاص داده‌ام. هر جا و با هرکه باشم آن بخش مال توست. می دانم که تو هم نصف قلبت را به خواهرت اختصاص داده‌ای! از لبخندهای زیبایت و از شاه بانو گفتن‌هایت پیداست. تا فردا که به مکتب بروم و به برادرم بگویم، برادر! دنیای خواهر، دارم مکتب می‌روم؛ تا دیدار دیگر خدا نگهدار… آن شب باز برادرم نبود. در نبودش هزاران حرف و سخن را در دلم می‌چیدم که چنان و چنین بگویم. همان طور شب روز شد. شور و شوق مکتب در دلم پر گشود و مصمم بودم که آمادگی رفتن بگیرم. دروازه اتاقم باز شد. از جا پریدم. اول فکر کردم برادر تو باشی! اما دیدم پدر است. درخت تنومند زندگی‌ام. تمام عمرم با هم به او تکیه دادیم. حالا که بزرگ شده ام، گاه گاهی نوازشم می‌کند. اما اکثر وقت‌ها غرور مردانه‌اش اجازه نمی‌دهد. نمی‌تواند در آغوش بگیرد. با خودم در درونم می‌گویم: سخت دلتنگ آن آغوشم پدر! کوچک بودم تو استخوان‌های ظریف و وجود لطیف‌ام را در آغوشت می‌فشردی. نمی‌دانم حالا چرا این کار را نمی کنی؟ حالا که استخوان‌هایم کلفت و ستبر شده اند، چرا آغوشت را برایم نمی‌گشایی؟ چرا نمی‌توانم به آن آغوشت برگردم؟ گرمای آغوش و نوای دلت را حس کنم. لب‌خند می‌زنم. خوش‌حالم که پدر در عوض برادرم امروز رسیده که با من خداحافظی کند!

برای لحظه ای به بلندی اقبال و داشتن چنین پدر می‌بالم! آری، خوش به من و بخت بلندم. بازهم می‌توانم در آغوش پدر گرم شوم و در موج‌های آغوشش شنا کنم. بازی جدیدی را طراحی کرده‌ام. بازی خنده که دوباره قدری بخندیم و باهم بودن را تجربه کنیم. اما چه می‌دانستم که برای به دام کشاندن زندگی من، بازیی طرح شده است!

پدر، گفت: دخترم، امروز مکتب نمی‌روی. همین‌جا در خانه بمان! بعد صورتش را چرخاند. به سرعت از اتاق خارج شد و دروازه را بست.

با خود گفتم: خدایا، مگر چه شده باشد؟ با عجله از اتاق خارج شدم و کنار مادرم رفتم. مادرم، پیش صندوق نشسته است. وسایل زینتی را تا و بالا می‌کند. فکر می کنم حتماً جایی برای مهمانی روان است! باز هم می گویم، نه سابقه ندارد مادر این طور به مهمانی برود. پس چه شده باشد؟ وقتی ماجرا را از مادرم پرسیدم، دستم را گرفت و مرا به اتاقم برد. شانه برداشت تا موهایت را شانه بکشد. من مات و جا خورده بودم. زبانم نمی‌گردید که چیزی بگویم. هر چه اصرار کردم بگوید، قضیه چیست، حاضر نشد. بعد شانه کردن موهایم، یک دست لباس جدید و غیر معمولی برایم آورد. عطری به خصوص روی لباس هایم پاشاند. حوصله ام سر رفت. با گلایه و فریاد گفتم: مادر! مادر! حوصله‌ام سر رفت دیگر، بگو چه خبر است؟ قرار است امروز امروز کجا برویم یا چه کار کنیم؟ دوستانم حتماً سر کوچه منتظر اند. من باید مکتب بروم. مادر خیره به چشمانم نگاه کرد و گفت: مگر پدرت نگفت امروز خانه بمان؟ یک روز که مکتب نرفتی چه می شود؟

بنای گریه گذاشتم و گفتم اگر نگویی چه خبر است، من دیگر نمی گذارم به من دست بزنی.

مادرم در حالی که خشم و ناراحتی هر دو از چهره اش هویدا بود، گفت: امروز پدر و مادر… به خانه ما می‌آیند. خوب نیست آنها بیایند و تو نباشی. یا موها و لباس هایت بد باشد.

کم جا خوردم. انگار تندبادی رسید. به تمام امید و آرزوهایم خزان رسیده بود. پرپر شده و ریختم. برادر، لحظه‌ای خود را بی پناه دیدم. کاش تو اینجا بودی و کمکم می کردی. چشم هایم بارانی شد. تصویر آینده‌ مقابل چشمانم خط خطی شد و سیل اشک از چشمانم بر روی گونه ها و بعد دامنم ریخت. خودم را در تاریکخانه‌ی خواسته های دیگران اسیر یافتم. در حالی که اشک می ریختم، گفتم: مادر تو را خدا بگذار مکتب بروم! امروز خیلی درس داریم.

اما مادرم با عتاب گفت: عیب ندارد دختر! این کار ضروری تر از درس است. فکر کنم اصلاً دیگر درس نمی خوانی دخترانی که تا حال درس خوانده اند چه شده است که تو شوی؟

با ناراحتی گفتم: اگر این کار را بکنین، من از خانه فرار می‌کنم.

مادرم محکم دستش را روی شانه‌ام گذاشت و فشار داده گفت: می خواهی آبروریزی کنی؟ فردا سیال ها اودورزاده ها چه بگویند؟ ما به آنها وعده دادیم. قبول کردیم. هم چیز تمام شده است. چند روز باد شیرینی خوری رسمی می‌گیریم. به همی خاطر، می گویم که در خانه بمان و قصد فرار را از کلمه ات بیرون کن. فراکنی کجار می روی؟ مجبوری دوباره به همین خاطره برگردی. بعد تا ابد در خانه می‌مانی. می پوسی و بو می گیری.

در حالی که به شدت گریه می کردم، گفتم: وای! مگر من برای پوسیدن و گندیده شدنم؟ اگر من در خانه پدر بمانم باید بپوسم و بگندم. خوب مادر، تو هم به خاطر فرار از پوسیدن، پدرم را انتخاب کردی. این سردی زندگی به خاطر ترس از گندیده شدن بوده است! چقدر سخت است!!

نمی توانستم بیشتر ازین مقاومت کنم. ناگزیر اجازه دادم، مادرم مرا آماده کند، اما نه برای خودم که برای…. نمی دانم چه و خواست چه کسی. صدای زنگ دروازه به گوشم رسید… مادرم گفت: برو دروازه را باز کن! چاره‌ای نداشتم. دروازه را گشودم. خانمی مرا در آغوش گرفت. به اکراه خود را در آغوشش جا دادم. از سردی قلب‌اش، تمام بدنم سرد شد. پسر با خنده‌ای، به نظرش عاشقانه به سویم می دید. من به دستور مادر باید منظم، باوقار و پرهیبت می‌بودم. اما می شود آدم خود را مصنوعی بسازد! من که دنیای خودم را دارم و می خواهم با دوستانم باشم. نمی‌توانم ادای آدم بزرگ‌ها را در بیارم. هر لحظه مادرم حرکت‌هایم را در نظر داشت. گاهی که حرکاتم به نظرش کودکانه جلوه می کرد، چشم هایش را به سویم کش می‌کرد. پدرم هم، مراقبتم است. او با صدایش به من حالی می‌کند و اهه اهه کنان، مرا متوجه می کند. پسر چشم از من بر نمی‌دارد. من نگرانم. انگار چند ساعتی همه دنیا به عقب رفته باشد. به آزادی گذشته ام می‌اندیشم. خانم از پسرش تعریف می‌کند. از پول و داد و ستدهایش! می‌بینم که بر عطش پدر و مادر می‌افزاید. نام‌های انواع و مدل‌های موتر را که نشنیده ام، در میان می کشد. از بانک و پول سخن می راند. اما من آرزوهایم را که دارد فرو می‌ریزد، می‌شمارم و به قبرستان خواست ها و آرزوهای دیگران دفنش می کنم.

تلفن خانم زنگ می‌خورد. آن را از کیفش می کشد و به پسر می دهد: بگیر بچیم! پدرت است. میان صحبت‌ها، می‌شنوم که مردی می‌گوید: می‌خواستم بیایم پسرم. ولی حساباتم قاطی بود. نتوانستم به موقع بلیت پرواز را بگیرم. تا شیرینی خوری خود را حتما می رسانم.

خانم از جایش بلند شد. مستقیم کنار من آمد و طوقی به گردنم انداخت. طوقی بندگی! صورتم را بوسید. پسر چیزکی پیش روی پدر گذاشت. چهره‌ی پدر شفاف و روشن شد. با تندی به آن نگاه کرد. انگار به رویایی رسیده باشد. نمی دانم پول چه معجزه‌ای دارد؟ همه یکسان به آن سر تعظیم فرود می‌آورند. می‌دانیم برادر، پدر، در روز پنچ نوبت رو به خدا می‌ایستد. ندیده ام که چنین با تمام وجود تعظیم کند. آخر این چه معجزه می‌کند که ورق زندگی بر می‌گردد. چشم بر پاشیدن یک زندگی بسته‌ می‌شود! برادر! آرزو و امیدهایم، میان اعداد این چیزک گم شد. دیگر آرزویی ندارم. می دانی دلم سرد شده‌ است. به یادت مانده است که می‌گفتی ما آینده هستیم؟ دیگر همه چیز به عدد این کاغذها گره خورده است. شاید پدر با آن خوش باشد و شاید هم نه! حسرت تمام وجودم را گرفته است.

من محو شنیدن صحبت های جذاب اما دردناک دوستم هستم. او همچنان سرگذشت خواهرش قصه می‌کند: وقتی آن روز وقتی به خانه بر گشتم، خواهرم پیش روی آشپزخانه ایستاده بود. اول قهر شدم که چرا مکتب نرفتی. من که امروز غیر حاضر شدم تو دیگر چرا؟ خواهرم ساکت بود. آمدنم را خبر نشده بود و گویا صدایم را نمی‌شنید. از خوشی و شادمانی‌های هر روز خبری نبود. قلبم داشت می‌ایستاد. روزهای قبل، او آمدنم را در چند کیلومتری خانه حس می‌کرد، اما امروز که کنارش بودم، صدایم را نمی شنید. به صورتش نگاه کردم. گونه هایش خیس و چشمانش آبشاری بود. قطره‌های گرم اشک از چشمانش می‌بارید. صدایش حزین بود. درست نمی توانست صحبت کند. فکر کردم پدر با او دعوا کرده است. آرام آرام به قصه اش ادامه داد. من با حیرت گوش می‌کردم. در پایان تصمیم گرفتم با پدرم گپ بزنم. متوجه شدم پدرم تغییر کرده است. مادر و پدر هر دو کور و کر شده بودند.

دوستم سکوت کرد. به نظر می رسید درد و اندوه بزرگی در وجودش لانه کرده است. بعد از لحظه ای پرسید: استاد حوصله داری ادامه بدهم؟

با عجله گفتم: بله، بله، بگو بگو عزیزم.

آهسته خود را به کراچی اش نزدیک کرد. یک پا را روی لبه کراچی گذاشت. سرش را پایین انداخت. اندکی مکث کرد. نفس عمیقی از عمق وجودش کشید. در دلش دردی بود که واژه‌ها در بیان آن کوتاه و ناتوان بودند. گویا روی لب‌هایش تکه‌های برگ خزانی نشسته بود. خشک و خشن. چندین ساعت، شاید هم یک روز تمام آب و غذا بر لبش نزدیک نشده بود. سستی و کسالت گرسنگی در او موج می‌زد. با نوک زبان، لب‌هایش را خیس کرد. لبانش اندکی تازه شد و ترکیدگی‌هایش خودنمایی کرد. گویا مرحمی روی آن رسیده باشد. بعد از لحظه دوباره شروع کرد:

خوب، … زندگی است دیگر. تا به دنیا می‌آیی درد و رنج تو را در آغوش می‌کشند. می‌خواهی حقیقت زندگی را بدانی. با چشم باز کردن باری از مسوولیت بر دوشت می‌افتد. عقل و هوشت گرفتار مسایل پیش پا افتاده می‌شوند. می‌خواهی به ارزش‌های والای انسانی فکر کنی، انسانیت‌ات را بیابی. خود را از این ارزش‌ها پر بار کنی و یا هم ارزش خلق کنی. مجالی برای خلق و یافتن ارزش ها باقی نمی‌ماند. ندانسته می‌میری. به نظرم انسان خیلی غریب است! رنج های بی‌هوده می‌کشد.

آری، … قدرت داشتن هم اکثراً آدمیت را در آدمی می‌کُشد. می بینیم دیگر. برای قدرتمندان زندگی انسانی مفهوم ندارد. می‌خورند و می‌خوابند. از نادانی مست می‌شوند. چشم‌های شان کور و گوش‌های شان کر می‌شود. خیلی‌ها در کنار شان از رنج و اندوه در خود می‌پیچند؛ اما آن‌ها یا نمی‌بینند و نمی‌شنوند و یا هم نادیده می‌گیرند. زندگی شان در خوش بودن داشته‌های شان خلاصه می‌شود. من فکر می‌کنم زندگی در جمع لذت بخش است. همه باید خوش باشند. آه! دگه چی بگویم آدم دیوانه می شود!

در جامعه ما قدرت به معنای گرفتن حقِ دیگران است. گرفتن زمان، مکان، جسم، اراده. آری در کُل زندگی، قدرت نداشتی تو را حذف می‌کنند. زندگی ات را حذف می‌کنند.

می‌بینیم دیگر… زندگی، درین ملک توسط قدرت مندان حذف شده است. چنان بر ما مسلط شده است که خود نمی دانیم. ما را شناخته و می‌دانند که چگونه بر ما چیره شوند. شناخت مهم است. به اندازه شناختی که از چیزی داری، می‌توانی بر آن حکم برانی. می‌دانیم که شناخت ما از همه چیز اندک است. خودمان را نشناختیم و نمی توانیم مدیریت کنیم.

آبله دستش ترکیده بود. خون و چرک دستانش را خیس کرده بود. دردی که روی روحش تلنگر می‌زد، از زخم‌های دستش خبر نمی‌شد.‌ به صورت‌اش نگاه می‌کنم. معصومیت و پاکی در سیمایش موج می‌زند.

بعد از مکث کوتاه، دوباره ادامه می‌دهد: پدر در خانه قدرت دارد. وکیل در کوچه، ریش سفید و حاجی در میان مردم. این‌ها متوجه نیستند که کارشان اشتباه است. بیشتر از کارهای خوب شان، از بدی‌های شان دفاع می‌کنند. آری، کار شان همه ترفندبافی از بدی‌ها شده اند. از دولت مردان که هیچ نگو! آنها که از دماغ فیل افتاده اند. یک سر و گردن از همه بالاترند دیگر… ههه بعضی های شان هم از دماغ فیل افتاده اند. می‌بینی دیگر. در پس کوچه های کابل می‌شود از راه رفتن های‌شان فهمید. ههههه.

پدر من هم قدرت داشت. آن روز بعد از صحبت با خواهرم کنارش رفتم. نشسته بود. بسته پولی در دستش بود و آن را می شمرد. چهره اش گشاده و شفاف شده بود. بیچاره مادرم به طرف اش نگاه می‌کرد. بعد از شمردن آن را به مادرم داد و گفت: یک جای درست نگهداری کن. چیزی کم یا گم نشود.

مودبانه رو به رویش نشستم. با آهستگی گفتم: پدرجان، خواهرم هنوز خیلی خورد است. منصفانه نیست. اصلن منصفانه نیست. او تازه ده سالش است، پدر. هنوز بذر احساس زندگی در او بیدار نشده است. غرق در دنیای خود است. خواهش می‌کنم. دنیایی را که برای خود ساخته است، ویران نکن. بگذار چند سال با آن زندگی کند. بگذار برایش خوش بگذرد. وقتی بزرگ شد، می داند چه کار کند. آن وقت من و شما می‌توانیم کمک کنیم تا مسیر درستی را انتخاب کند.

پدر، او هنوز هیچ درکی از این چیزها ندارد. اصلن نمی داند. نمی‌داند که مسوولیت اش در زندگی مشترک چیست. نمی‌داند چگونه با دیگری تفاهم کند. شنیده ام پسر سن اش خیلی بیشتر از خواهرم است. زندگی با عشق معنا می شود. عشق، تفاهمی روح با یکدیگر است. این دختربچه این ها را از کجا می داند؟ باور کن پدر، این حرف‌ها را معلمم برایم گفت. معلم بسیار خوبم….

پدرم سرش را برداشت و به صورتم نگاه کرد. بعد با خشم و عتاب گفت: خوب موعظه بلد شدی. لازم نیست پسر پدرش را چیزی یاد بدهد یا دختر مادرش را. تو هم خیلی خامی هنوز و از زندگی چیزی نمی دانی. معلمان شما فقط کتاب خوانده اند؛ معلوم نیست در آن کتاب چه نوشته شده است. اگر عقل داشته باشی باید خوش شوی. خواهرت پس بخت می شود. این یک فرصت خیلی خوب است؛ اگر از آن غافل شویم، خواهرت در خانه می ماند. باز کی او ره نان می دهد. مراقبت کردن از یک دختر بزرگ دراین شرایط ساده نیست. برو بچیم پی کارت!

عصبانی شدم. گفتم: تشکر پدر، به نظرم تو جسم مادرم را در بدل نان خریداری کردی. نانش می دهی تا با جسمش شهوت رانی کنی. روان اش را در بند بگیری و او را زندانی خواسته های خود کنی. زندگی همین است واقعن؟ چرا رُک و راست نیستی. دم از انسانیت می زنی؛ ولی نمی‌دانی که با رفتارت زندگی و عقل را در خود نابود می‌کنی. پدر! تو خیلی سنگ دلی! دلم برای تو می سوزد. تو از زیان کارانی.

پدر، بر آشفت. صورتش باد کرد. یکبار انگار پاره‌ای آتش صورتم را در خود گرفت. اشعه‌های جلوی چشمم نقش بست. میان دردی پیچیدم. سیلی محکمی بود! صدای وحشتناک‌اش را شنیدم که گفت: حرامزاده! تو اولاد من نیستی! خدا تو را از رویم بگیرد، بچه بی ادب! هیچ چیزی نمی‌دانی. درس حرامزادگی خواندی. کسی‌که تو را درس داده، نیز حرامزاده بوده است. همه‌ی شما از یکدم….

ادامه دارد…

نویسنده: ناصر سعادت نیا، آموزگار علوم دینی و اجتماعی در پگاه

0 0 votes
Article Rating
Subscribe
Notify of
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x