+93-747-159-153 — pphs1394@gmail.com
_MG_1492

کوچه زندگی، بخش اول

July 11, 2020

پیا‌م‌ها و مسیج‌هایم را بررسی می‌کنم؛ دوستی گفته است: استاد اگر امروز نیم ساعت وقت برایم نگذاری همه‌ زندگی‌ام نابود می‌شود. بسیار شوکه شده‌ام که چه بنویسم. پیام دوم رسید: استاد لطفا جواب بگویید، امروز به شدت وضعیت‌ام خراب است، نمی‌دانم چه کار کنم و مانده‌ام. از او می‌پرسم و متوجه می‌شوم برای چه مرا می خواهد؛ بله، درهرشرایط باید رفت و زندگی را دوباره برگرداند.

با اصرار، زمان و مکان ملاقات را مشخص می‌کند. از دوستانم اجازه می‌گیرم و به سرعت به طرف مقصد حرکت می‌کنم. در ادامه‌ی مسیر با وجود گرمی هوا، بقیه راه را باید پیاده طی کنم. کوچه‌های فقیرانه و کهنه را پشت سر می‌گذارم. ذهنم پر از خیالات بد و نگرانی و دلشوره است. نه می‌توانم از برنامه‌ی زیبای همکارانم جدا شوم و نه هم می‌توانم دوستم را در این شرایط تنها بگذارم. در طول مسیر، خودم را نوازش می‌دهم و کارهایم را به اهم و مهم دسته‌بندی می‌کنم؛ این یک لطف در حق روانم است، اما در دنیای واقعی چیزی را حل نمی‌کند.

آن طرف کوچه، دستی به علامت جلب توجه تکان می‌خورد. دارم به مقصد نزدیک می‌شوم. جوان شوخ و شنگ دیروز و افسرده‌ی رها شده‌ی امروز. قلبم به شدت در سینه می‌کوبد. در این لحظه‌ی دشوار او به من محتاج و نیازمند است. قلبم را آرام می کنم. در گوشه‌ای از حویلی، در قسمتی که از پیش آماده شده بود، با هم می‌نیشینم. اشک چشمانش روی گونه هایش می‌لغزد و هر لحظه شدیدتر می‌شود. کلماتش، بریده بریده نکته‌های جدایی را تصویر می‌کند. از بیکار شدنش و نداشتن نان و غذای سفره‌اش می‌گوید.

به رسم دوستی، بدون در نظر داشت کرونا، صورتش را به سینه‌ام می‌فشارم و لحظه‌ای باهمی را تجربه می‌کنیم. با خود می‌گویم، من‌ که برای گریه کردن نیامده‌ام؛ دستانش را می‌گیرم تا زندگی را دوباره برگردانم. خودم را تقویت می‌کنم. قدرت و توانایی مواجهه با سختی ها را با او شریک می‌کنم. گوش‌های دوستم، بدهکار حرف های من نیست. کلید خانه‌ی نسبتا شیک را می‌فشارم و خانمی به خانه راهنمایی‌مان می کند.

خانم میانسالی، سخنان درشت و گاهی دشنام‌گونه‌اش را تحفه‌ی زندگی جوان می‌کند. به رسم عادت دیرینه‌ام، چانه‌ام را به دستانم تکیه می‌دهم و آن‌قدر صبر می‌کنم، تا تمام دشنام‌هایی که باید داده می‌شد، به آخر برسد. خانم، رو کرد به طرف من و با خشم گفت: «شما دیگه کی هستید؟» من سرم را بلند کردم و گفتم: «مادر، من زمانی معلم ایشان و حالا دوستش هستم. » چهره‌اش شهادت می داد که آن دشنام‌ها از درماندگی است. با لحن آرامی می‌گویم: «مادر جان من به دنبال زندگی ام، بله زندگی!»

خانم زرنگ و نکته سنجی است. حلقه‌ی اشک چشمانش را می‌پوشاند و روی گونه‌هایش سرازیر می‌شود. با گوشه‌ی چادرش، اشک‌هایش را پاک می‌کند. من هم دلم می سوزد: «هردو فرزندم میشه ولی برایش (دامادش) بگو فقر می‌گذرد، ولی با زندگی خشونت نکند.» لحظه‌ای سکوت می‌کند و دوباره صدا می‌کند: «بیا اینجا چی کار مونی؟»

سه نفره، با هم از خانه بیرون می‌شویم. در دل گرمی بهار، جای مناسبی را انتخاب می‌کنیم و کنارهم، شانه به شانه می‌نشینیم. قصه های طولانی، گاهی تلخ و گاهی شیرین تعریف می‌کنیم؛ نمی‌دانم چه‌قدر طول کشید، اما زمان زیادی گذشت. خورشید مایل به غروب است، اما زندگی طلوع دوباره دارد. به چهره‌ی دوستم نگاه می‌کنم، دارد می‌خندد. به طرف هر دو نگاه ‌می‌کنم، لبخندی میان هردو به رقص آمده است.

بله، زندگی دوباره….

لحظه‌ای احساس تنهایی می کنم؛ اما دل‌شادم. دوباره می‌نشینم و اندکی تمام ماجرا را از اول مرور می کنم. به نظرم روز خوبی است. می توانم به برنامه دوستان و همکارانم برسم و برای شان قصه کار امروزم را بگویم…. از زنگ زدن های پی در پی معلوم است چقدر منتظر بودند و شاید تا کنون منتظر باشند. قدم می‌زنم. خورشید می‌تابد. به گرمای محبت آمیزش پناه می‌برم. گرمای خورشید، مرا در آغوش می‌گیرد. گرما، سوزناک است. به دوردست‌ها نگاه می‌کنم. نور مستقیم به چشمانم می‌تابد. دستانم را سپر می‌کنم. حرکت می‌کنم و با سرعت قدم بر می‌دارم.

‌وقتی هم‌صحبت نداشته باشی گفت و گوهای خودی، رفیق راه می شود. ذهنم، تصویر و چهره دوستانم را برجسته می‌کند. با خود می گویم: ببخشید از اینکه دیر شد و نتوانستم بیایم. می دانم شما منتظر بودید به من هم حق دهید. امروز روز سختی برایم بود. مرا درک کنید. سخن‌های دوستم و مادر زندگی، پتک وار بر ذهنم می‌کوبد. خسته ام ملامتم نکنید. صادقانه بگویم که ساده نبود. نمی‌توانستم به توافق برسم. شرایط سخت است. تنها بود. پدر و مادر پیرش در ده زندگی می‌کنند. محدودیت زیاد شده و وضعیت ناگوار است. آنها نمی توانستند کابل بیایند، فکر کنم با پدرش و مادرش چیزی نگفته بود. دوست ندارد آن‌ها رنج بکشند؛ اما برادرش را نمی دانم چرا تنهایش گذاشته بود. خودم را اگر بگویم، برای ادامه‌ی زندگی اشک ریختم. امید که قطره‌هایش ترنمی برای زندگی شود. چقدر امروز در هم رفته ام؛ بگذارید تمام ماجرا را برای شما بگویم. لطفا در باره چیزی دیگر صحبت نکنید. فقط از من بشنوید. امروز می‌خواهم عقده ترکیده‌ام را روی شما خالی کنم. مادر زندگی می گفت: این دخترک خودش عاشق این بی عرضه شده بود. در عروسی آبروریزی شد. برای دخترم اصلا طلا نخرید. یک سیت کهنه را که فقط نامش طلا بود آورد. در درونش چیزی به درد بخوری نبود، آن را هم تا در خانه خود برد، فروخت که شکم شان پرشود. همه را می‌توان نادیده گرفت و پرده کرد؛ اما دخترم امروز نانی برای خوردن ندارد، چطور کنم؟ طلاق بدی. از ملا هم پرسیدم. گفت: شوهری که نفقه عیالش را داده نتواند، باید طلاق دهد.

من با تمام حواس می‌شنیدم. هراس و ترسی را که در چشمان اشک آلودش می‌دیدم، ترسیده بودم. با خودم کلنجار می‌رفتم. او به من امید کرده بود. دلم می‌تپید. مسوولیت بزرگ را بر دوش خود حس می‌کردم. به من نگاه می‌کرد. خود را تنها پناه‌گاه او می‌یافتم. حس می‌کردم نمی‌توانم و ممکن امیدش فروپاشد و نقشی بر آب شود. تمام مشکل‌اش نبودِ نان بود. شاید هم معجزه‌یی شود!

می‌اندیشیدم که چه کنم. از اینکه مرا به خانه راه داده بود از بخت بلندم بود. در عمر مرا ندیده بود. چگونه می‌توانستم قناعت ‌اش را بگیرم. می‌دانیم که خلق کردن اعتماد، خود بزرگترین سرمایه در زندگی است. برای خلق اعتماد نکته سنجی می‌کردم.

گفتن اش سخت است؛ ولی گفتم بدن برای طلا نیست، برای بوسیدن است. زن و مرد باهم یکی می شوند. شما، زندگی را از هر دو دریغ کردید. شما زندگی را به اشیا گره زدید. و نه به هدفی شاد بودن.

تلاش می‌کردم شعله زندگی را روشن کنم. با خودم می‌گفتم‌‌ اگر ناکام بر گردم چه اتفاقی می‌افتد؟ همه‌ی دوستان را دوست دارم. آری، خیلی دوست دارم. تک تک تان برایم عزیز هستید. خوشحالم که شما جغرافیای زندگی من هستید. از حضور و بودن شما زندگی را در شادمانی نفس می‌کشم. بلی، نمی‌توانم با کلمات بیان کنم.

دوستانم مرا تحسین می‌‏کردند. یکبار صدایی شنیدم: کری، کوری، عاشقی، گیجی…….هیی هیی.

دردی شدید به زانویم احساس کردم. انگار به علامت معذرت خواهی دست را به طرفش تکان می‌دادم. اما او چیزهای می گفت و می‌رفت.

باز در خیال باخود گفتم: بله، آدم اگر مشکلی داشته باشد، کر و کور می شود. البته عاشقی هم جرم نیست؛ اگر چه به سن و سال من باشد یا کلان تر از من. چرا به این واژه دشنام داد؟ او همه‌ای آنچه را گفته بود، در من بود: هم عاشق، هم کور و هم کر.

درد پاهایم از تخیل در آورد. به مسیرم ادامه دادم. بوی بد کثافتِ رودخانه آزارم می‌داد. دلم برای دریا تنگ شده بود. روزگاری، آب گوارایی دراین رودخانه جاری بود. دریا نماد از پاگی و پاکیزگی است. نفس زنان، عرق‌ را با دستانم از پیشانی پاک می کنم. دلم هوای نان و آب دارد. اول صبح یک پیاله چای با یک تکه نان خشک خورده بودم. همین طور می‌آمدم که چشمم به دختر خانمی افتاد. جوانی با اندام رسا، موهای پیچ تاب خورده، اما ژولیده. عفیف به نظر می‌آمد. دستان‌اش بلند بود. از عابران چیزی طلب می‌کرد. لحظه ای در زمین میخکوب شدم، باخود گفتم زندگی آینه را محتاج خاکستر کند.

میدان بابه نمادی از غرور مردم است. در این‌جا بی‌خود قامتم راست می‌شود. سینه‌ام چون پهنای عالم فراخ، شانه‌هایم آسوده، روانم آرام و مطمئن می‌شود. آری، دارم به این غرور تکیه می زنم. با خود می‌گویم شهامت آموختنی است. یاد گرفتنی است. هر کس اگر اراده کند، می‌تواند عزت و شرافت را در وجود خود پرورش دهد. بابه‌ی عزیز یکی از خصال نیکویش پروردن این صفت به فرزندانش بود. او می‌گفت: عاشق قیافه و ابروی هیچ کسی نباید بود آنگونه که دوست دارید زندگی کنید. بله، بابه‌ی عزیزم! آن سال‌ها سفره های نان نبود، اما در قلب ما شرافت موج می‌زد. زندگی، چون سبزه‌ی بهار پر از طراوت بود. نان خشک با چاقو میان فرزندان تقسیم می‌شد. چاقوی انصاف. مغز و دل آدم‌ها در پس کوچه ها انسانیت می کارید. بخشش بود. همدلی بود و صحبت‌های همدلانه بود. زندگی در مبارزه با تک‌روی‌ها و بی عدالتی‌ها معنا می‌شد. مادران، امیدوار بودند و لالایی را از دل زمزه می‌کردند. اما بابه‌ی مهربان، امروز ورق برگشته است.

سرم درد می‌گیرد. مغزم مورمور می‌کند. انگار مغزم می‌ترکد. سرم را میان دستانم قرا داده و می‌فشارم. تصویر دختری در ذهنم زنده است که با دستان بلند، قامت رسا و موهای ژولیده در تمنای نان با درماندگی، میان مردم تلوتلو می خورد. ذهنم سنگین می‌شود و تمام هستی‌ام را می فشارد. مرا دوباره به اندیشه باز می‌دارد. تمام آرزوی او به دو یا پنج افغانی که از عابرین دریافت می کند، خلاصه شده است. آرزوهای زندگی و جوانی اش را در جای نامعلوم دفن کرده است. این ملک مدفن آرزوهای جوانان ماست. ما تشییع کنندگان زندگی هستیم که چندی پیش کشته بودیم. آن طرف تر سگ‌های ولگرد دنبال چیستند؟ نمی دانم. آری، نمی دانم. تصویر باهمی از سگ های ولگرد و دختر به ذهنم نقش می‌بندد.

در گوشه ای، کفاشِ میان سالی با سیمای جذاب و مهربان، تشک پینه‌خورده و وصله زده‌ای را زیر پایش انداخته است. او با رفت و آمدهای عابرین تنها به کفش‌های آنها نگاه می‌کند. برای او کفش‌های در حال گذر مهم است، نه صاحبان آن!

ناگهان دوباره همان دختر را می بینم. هراس در چشمانش موج می‌زند. گویا از سگ‌های‌ ولگرد ترسیده و به مرد پناه برده است. کفاش چرم ها را با قیچی کهنه اش برش می‌زند. در حالی که به اندازه گیری پارچه‌های چرم مصروف است، از دختر می پرسد:

– دخترم، مگر تو پدر نداری که مجبور استی دست به گدایی بزنی؟

– نخیر، پدرم سال قبل در یک حمله انتحاری کشته شد.

– برادر چه؟

– نخیر، برادر هم ندارم. فقط من و مادرم هستیم. مادرم هر روز از صبح تا شام در خانه صاحب حویلی کار می کند. در بدل آن، صاحب حویلی از ما کرایه نمی‌گیرد.

دختر لحظه‌ای مکث می کند، بعد بدون آنکه منتظر پاسخ کفاش باشد، ادامه می دهد: من خودم تا صنف شش در مکتب درس خواندم. دیگر نتوانستم ادامه بدهم. حالا هم مجبورم گدایی کنم؛ چون دیگر هیچ چاره ای برای پیدا کردن خرج و مصرف زندگی نداریم. مردم می گویند این‌ها عادت کرده اند. فاحشه اند. بعضی‌ها مقدار پولی به کف دستم می‌گذارند؛ اما به من زل می‌زنند. شرارت را در چشمان شان حس می‌کنم. با نگا‌ه‌های شان سر تا پایم را بررسی می‌کنند. با گذاشتن پنج افعانی آرزوهایم را می‌کشند. به خدا کاکا جان مجبور هستم. دلم برای مادرم می سوزد. مدتی است از صاحب حویلی قرض‌داریم. او به بهانه قرض هر وقت خواست سراغ مادرم می‌آید. کاکا جان خسته‌ام کسی را ندارم.

با خود می گویم: دخترم! به کدام جرم آرزوهایت را کشتند؟

نسیمِ ملایم می وزد. می‌بینم پیراهنم تر شده است. دستانم را به صورتم می‌مالم. صورتم تر است. باران است. وای! باران کجا بود؟ خسته‌ام. دوباره حرکت می‌کنم. کمی از آن محل دورتر می‌شوم. خیال با هم بودن با دوستان از سرم رفته است. به سمت دیگر چوک می‌رسم. سنگینی عجیبی در ذهنم احساس می‌کنم. آدم‌هایی که با من روبه‌رو می شوند، خیره خیره به سویم نگاه می‌کنند. روایتی در چشمانم است! چشمانم می سوزند. زانوهایم توان رفتن ندارند. جای مناسبی را انتخاب می‌کنم و می‌نیشنم. تندتند نفس می‌کشم. هر آنچه آزار دهنده است و درونم را می‌سوزاند می‌خواهم از خود دور کنم؛ اما ذهن آدمی شیطان است. خودم را دلدرای می‌دهم: آری، این گونه هم می شود زندگی کرد.

تصویر دنیای دختر دوباره در ذهنم مجسم می‌شود. صبح‌گاهان که خورشید از پشت قله‌ها می‌رسید، مادر موهایش را با شانه نوازش می‌کرد، در قلب‌اش زندگی می‌کاشت و در چشمانش غرور را ترسیم می‌کرد. او هرروز موهایش را پیج و تاب می داد و روی سفره پدر، زندگی را تماشا می کرد.

پدر، قصه‌ی زندگی می گفت. خطوط بودن و شدن را رسم می کرد. مادر با لطافتِ زبان، عشق می کارید. پیشانی دختر بوسه گاه پدر و مادر بود و پدر و مادر، قبله‌ی زندگی دختر. ما خانه ساختیم. کاش به جای خانه آشیانه می‌ساختیم. زندگی و نفس کشیدن در آشیانه زیبا است، نه در خانه. در آشیانه، مادر برای جوجه‌اش پریدن در هوای آزاد را می آموزاند. آزادی را می‌آموزاند، نه ماندن در لجن زار و کدر شدن در وابستگی‌ها را. در آشیانه، مادر ترا به بالت می‌سپارد. از سفره‌ی دلش دانه می‌دهد. از نور دیدگانش سیرابت می کند. پر گشودن در اوج‌ها را یاد می‌دهد. یاد می‌دهد که از اوج و بالا‌ها جهان را ببینی. به وسعت‌ها چشم بدوزی. در و دیوار آشیانه سینه و کالبد مادر است. می‌توان در جغرافیای دل و جان مادر مأوا کرد. چه می‌شد که این دختر، درمانده‌ای خانه سازی‌های ما نمی‌بود؛ زاده‌ی آشیانه می‌بود و بر فرازها سیر می‌کرد.

درست است که از دست دادن عزیزی سخت است و زمین گیر می‌کند. مال هم همین طور است؛ اگر مالی را از دست داده باشیم، دوباره به دست خواهیم آورد. اشیا چیزی نیست که دست نیافتنی باشد. می شود بدون آن هم با آرامی زیست. حتا با از دست دادن عزیزی هم می توان در کنار دوستان دوباره به شادی رسید؛ اما سخت است که آرامش‌ات را از دست دهی و بتوانی زندگی ات را ادامه دهی. آرامش بزرگ‌ترین هدیه است. بدون آن چگونه می‌توان زندگی کرد؟

ذهنم، غرق در تخیلات یک زندگی رویایی است. متوجه نیستم که دارم با خود سخن می‌گویم. به خود می‌آیم. کسانی دور برم هستند. صورتم را بالا می کنم و سرم را می‌چرخانم. دو جوان را با پیراهن تنبانِ افغانی و دستمال سرخ به دور گردن پیچیده، می‌بینم. صدای جویدن ساجق‌های دهان شان برایم آزار دهنده است. کمی ترسیدم. دزد و دزدی این روزها در شهر ما زیاد شده است. برای مبلغ اندک پول یا یک مبایل ساده هم آدم می‌کشند. به خود اندیشیدم. چیزی برای از دست دادن نداشتم. سبکبال شدم. حس امنیت کردم. راحت شدم و نفسی تازه کشیدم. آن دو با خنده و تمسخر آنجا را ترک کردند. شنیدم با صدای بلند با هم می گفتند: ما گفتیم تنها گدایی‌گر زیاد شده، دیوانه هم زیاد شده است. فهمیدم منظور شان من بودم. به ادامه گفتگوی شان گوش می دهم: همین طور نشسته و با خود گپ می‌زند. هیچ از اطرافش خبر هم نیست. بیچاره کاکای دریشی دار، تازه به جمع دیوانه‌ها اضافه شده است.

نگاهم را به آنها دوخته ام. جهانی از پوچی و بی‌معنایی را احساس می کنم. بله، ما به همه چیز خندیدیم. به زندگی، به گدایی در شهر، به بی‌شرمی‌ها، به پیرمرد دست ترک‌خورده که از شب تا صبح بار جا به جا می کند و عرق بدنش زمین را سیراب می کند، اما شب‌ها گرسنه می خوابد خندیدیم. درودیوار شهر پر از خنده است. هیچگاه نشد با هم بخندیدیم. کاش می‌شد با هم می خندیدیم؛ اما به هیچ کس نمی‌خندیدیم.

لحظه‌ای خنده‌ی نمکین دوستی به یادم می آید. کاش دستم در دستان تو بود و با دل تو می خندیدم. چشمانم با چشمان تو زیبایی را تماشا می کرد… اما زندگی من با کاشکی‌ها گذشت. زندگی شما هم با کاشکی‌ها می گذرد نه؟ آری ما با کاشکی زندگی می کنیم….

از جایم بلند می شوم. روح و روانم خسته اند، گیجم. نمی دانم هوشیارم یا دیوانه. آنانی که مرا دیوانه گفتند، درست گفته اند. گام هایم را آهسته آهسته بر می دارم. گرسنه و تشنه ام. بدنم محتاج نان و آب است. آری، به چیزی ضرورت داری که اینجا یافتنش خیلی سخت و دشوار است. اوف! تصویر دختر و حرف‌های پتک‌وار او دوباره به ذهنم وارد می شود. سرم را تکان می‌دهم. نمی دانم چه پیامی را به دیگران انتقال می‌داد؟

ازش می پرسم: آهای چه می‌گویی؟

– هیچ چه نمی گویم…. کرونا همه را خیالاتی کرده است.

ادامه دارد…

نویسنده: ناصر سعادت نیا، آموزگار علوم دینی و اجتماعی در پگاه

0 0 votes
Article Rating
Subscribe
Notify of
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x