+93-747-159-153 — pphs1394@gmail.com
104117042_2975994792495939_1432971228738187051_n

برگی برای لبخند

June 16, 2020

نگاهش زیبا و معصومانه بود. وقتی طرفش نگاه می‌کردی هزاران سخنان ناگفته را از چشمان مسحور و سیمای درخشنده و مهتابی‌اش می‌خواندی. وی در گوشه‌ای آرام و بی‌صدا آرمیده بود. چشمان نرگس و خمارآلودش را در دوردست‌های این پهنای خاکی زُل داده بود. دلش گرفته بود، آنقدر گرفته بود که جبین زمردین آسمان، اخم کرده و سیل خروشان دیده‌گان شان، هم‌همه‌ی باریدن داشت. در کرانه‌های دوردست آسمان، ابرهای رنگ‌پریده‌ای، داشت کم‌کمک خودنمایی کرده و نوید حضور می‌داد. گویا ابرها نیز درک کرده بودند که رویا دلش گرفته است و نیاز به دلداری دارد.

رویا از جایش برخاسته نمی‌توانست، نگاه‌های کودکانه‌اش همچنان دورترین قسمت‌های دهِ بالا را پیمایش می‌کرد. گاهی دستان نازنین و پرمهر کودکانه‌اش را در انحنای کمرش قفل می‌داد تا تمام نفسش را در گلوی خود یکجا ساخته و فریادی از عمق دل سر دهد که دل آسمان به لرزه بیفتد، اما نمی‌توانست. گلویش گویا سال ها بود از طنین سرود و لالایی، محروم و بیگانه شده بود. او بارها تلاش کرده‌بود تا برخیزد و با هم‌تباران و هم‌کیشان خود در سپیده‌دم صبح زیبای بهاری همنوا شده و به مکتب برود، اما تلاش‌ و تقلاهایش همچنان بیهوده بود. روزها سپری شد، هفته‌ها و ماه‌ها گذشت. گویا تقویم زندگی رویا، حالت ایستایی را به‌خود گرفته بود و عقربه‌های ساعت‌ در قفسه‌ی منحنی‌شکلِ آهنین و پوشش شیشه‌یی اش درجا قفل شده بود. پسران و دختران ده، هر روز با شور و هیجان خاصی به طرف مکتب و برنامه‌های روزانه‌اش می‌رفتند و بعد از انجام فعالیت‌های روزانه به بازی و سرمستی پرداخته و این گونه بود که تمام خسته‌گی‌های درس و کار روزانه‌ی خود را در زباله‌دان فراموشی می‌سپردند. رویا اما خسته‌ و افسرده‌تر از دیروز معلوم می‌شد. باوجودی که جسم نحیف و کودکانه داشت، اما عقلش بزرگ شده بود، خیلی بزرگ و تا آنجا قامت کشیده بود که پسران و دختران ده در مهم‌ترین کارها و تصمیم‌گیری‌های فردی و جمعی خود از رویا آن دخترک معصوم و افتاده در بستر، مشوره می‌گرفتند.

رویا در بستر بیماری بود، داکتران گفته بودند که او دیگر شفایاب نخواهد شد و تا آخرین لحظه‌های حیات خود این گونه در بسترش خواهد غلطید. رویا اما امید، غرور و اعتماد به‌نفس خود را از دست نداده بود؛ گویا گوش‌هایش در باب چنین نداهای مشمئز کننده، کر و لال شده باشد. او امید داشت که روزی قدرت قهار و مافوق طبیعت دست یاری به‌سوی او گشوده و وی را از ورطه‌ی یأس و ناامیدی به ساحل امن‌ و رویایی، نجات خواهد داد. رویا در دوران طفولیت با یک بی‌احتیاطی که از وی سر زده بود، به کمرش آسیب رسانده و سیستم اعصاب و عضلات ارادی اش دیگر درست کار نمی‌کرد.

روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها بدین منوال سپری شد، اما رویا همچنان با شجاعت و امید کهکشانی خود با ناملایمات و سختی‌های زندگی، دست و پنجه نرم می‌کرد. وی بی‌سواد مانده بود به قدری که حتا سواد خواندن و نوشتن را نداشت. دوستان و هم‌سن و سالانش اما همه باسواد یا حد اقل خط‌خوان شده بودند. از قضا خانه‌ی رویا در کناره‌ی راه عمومی واقع شده بود. بعدازظهرها وقتی دانش‌آموزان و هم‌سن و سالان او از مکتب رخصت می‌شدند و از پیش خانه‌ی رویا می‌گذشتند، رویا به‌خود پیچ و تاب می‌خورد و درد جانکاهی، سراپای وجودش را فرا می‌گرفت. وقتی می‌دید هم‌سن و سالانش چه سبک‌بال و بی‌محابا به طرف مکتب می‌روند و با درس و تحصیل سر و کار دارند، به یکباره‌گی کاخ سر بر آسمان‌کشیده‌ی آرزوهایش فرو می‌ریخت. رویا اما چنین روزها را در زندگی خود زیاد تجربه کرده بود و در گستره‌ی زمان، پخته‌تر از آن شده بود که در تصور می‌گنجید. او می دانست چگونه از سختی‌های طاقت‌فرسای زندگی موفقانه عبور کرده و دیوار فروریخته‌ی اعتماد و آرزوهایش را دوباره ترمیم کند.

روزی از روزها و در دل یک شب زیبای بهاری که ستاره‌های رنگارنگ و پر فروغ از دل آسمانِ زمردین به جانب رویا چشمک می‌زدند، آنگاهی که رویا از تندرستی و صحت‌یاب شدن دوباره‌اش خیلی مأیوس شده بود و کم‌کمک داشت همان ذره‌ی امید بازمانده از صحت‌یاب شدنش را نیز از دست می‌داد، ناگهان گردش متداوم گیتی اما خواسته بود که در پیوند به تقدیر و سرنوشت رویا به‌گونه‌ی دیگری بچرخد. در اثنایی که رویا اشک در چشمان اندوهگین‌ اش حلقه زده بود و گلویش را بغض گرفته بود، ناگهان از دل آسمان، کتله‌ی بزرگی از نور خیره‌کننده‌ای به جانب او متبلور شد و در برابر چشمان پر فروغ و امیدوارش قرار گرفت. نور درخشنده‌ای که قرار بود به درد و الم شانزده‌ساله‌ی رویا نقطه‌ی پایان بگذارد. نور، بدون تعارف با رویا باب سخن گشود و از زمین و زمان با وی سخن گفت. از درد جانکاهی که یک عمر کشیده بود، از یأس و ناامیدی‌هایی که روزگار بالایش تحمیل کرده بود، از زیباترین روزهای کودکی و نوجوانی که در کنج بستر بیماری از دست داده بود همه و همه یاد و خاطرات گذشته‌ی رویا را در برابر چشمانش تازه ساخته بود. از روزهای قشنگی که دوباره انتظار رویا را می‌کشید. از بزرگ‌ترین آرزوهای تحقق نیافته‌ی رویا که سال ها انتظارش را کشیده بود، از مکتب، دانشگاه، تحصیل در بهترین دانشگاه‌های جهان، صاحب جاه و مکنت شدن. این ها همه و همه نویدی بودند که در برابر چشمان رویا قامت برافراشته بود. رویا گیچ و حیران مانده بود که شاهد چه صحنه‌ی عجیبی هست. در گیر و دار این بحث و جدال‌ها، ناگهان یک حس عجیبی به وی دست داد و آرامش شگفت‌انگیزی چون نسیم ملایم و سحرانگیز صبح‌گاهی، سراپای وجودش را فرا گرفت؛ چیزی که تا این‌دم نظیرش را در زندگی تجربه نکرده بود. رویا به یکباره‌گی چون سرعت نور، دست و پایش را حرکت داد و قدرت اعجاب‌انگیز و غیر قابل وصف را در رگ‌رگ وجودش احساس کرد. او صحت‌یاب شده بود و از درد جانکاه شانزده‌ساله که همراه و هم‌نشینِ تمام لحظه‌هایش شده بود دیگر خبری نبود. رویا از جایش برخاست و شروع به قدم‌زدن کرد، کمرش را خم و راست کرد و متوجه شد هیچ مشکلی در وجودش نمانده است. وقتی خواست از آن نور خیره‌کننده‌ی ماواءالطبیعه، سپاس‌گزاری کند و قدردان احسانش باشد، دید آن نور به‌یکباره‌گی از برابر چشمانش ناپدید شد و از ناسوت به لاهوت پیوست. این‌گونه بود که رویا با درد جانکاه شانزده‌ساله‌اش وداع گفت و فصل جدید زندگی اش ورق خورد.

نویسنده: حسین ساحل، آموزگار ادبیات دری در پگاه

0 0 votes
Article Rating
Subscribe
Notify of
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x