+93-747-159-153 — pphs1394@gmail.com
1

گل گشتی در باغستان خاطره هایم

August 24, 2019

چشمانم را از برخورد با نور شدید آفتاب از هم باز می کنم. دستانم را به پیشانی ام تکیه می دهم و نگاهی به اطرافم می اندازم. آسمان آبی و صاف که ابرهای سفید مدام در آن می رقصد را می بینم.

درختان پرشاخ و برگ رنگارنگ که روی زمین جلوه فروشی می کند، دریای خروشان که آب در تلاطم از آن می گذرد، صدای آهنگ آرامی از رادیوی موتر پخش می شود و با تکان های آهسته و آرام مثل گهواره، چشمانم دوباره به خواب می روند. خواب شیرینی که انتظار بیدار شدن را مجالم نمی دهد.

دنیایی رنگارنگ و پر از خنده ها و خوبی ها، دنیایی که هیچوقت در آن رویایی نمی میرد، استعدادی خفه نمی شود، دلی نادیده گرفته نمی شود، خواب و رویای قشنگی که روح انسان را بیدار می کند، کودک درون را زنده می سازد، اخم ها را از هم باز میکند، زشتی ها را پاک می کند و زیبایی را بیدار می سازد.

نیمه های ظهر است، دستم در دستان کوچک و گرم نرگس است، یار شیرین زبان و همدم ۱۲ ساله کوچکم. چشمان درشت سیاهش، موج آرامش است. ابروهای پرپشت و به هم پیوسته اش با گونه های ترک خورده که چندان همخوانی ندارند و دستان سیاه و ترکیده؛ اما گرم و صمیمی اش را می فشارم. چقدر این دختر دوست داشتنی است با این شیرین زبانی ها، شوخی ها و خنده هایش.

لباس آبی کمرنگ اش که تا بجلک پایش می رسد، کفش های سیاهی که به پا کرده و چادر آبی کمرنگ اش که محکم به سرش بسته است، هیچ همخوانی با لباس های من که سرپتلونی، تیلفون و عینک های آفتابی ام، ندارد. هوا را می بلعم و نفس بیشتری در خود حبس می کنم. چند قدم دیگر هم به سوی قله کوه بر می دارم. نفس زنان و خسته بالاخره به قله که می خواستیم، رسیدیم. بالای تخته سنگی می نشینم و به طبیعت زیبا و دوست داشتنی نظر می اندازم و از زیبایی آن به وجد می آیم. از جای ام بلند می شوم مانند دیوانه ها بلند بلند جیغ می زنم، می خندم، آهنگ می خوانم و می رقصم. همدم کوچکم نیز پا به پا همراهی ام می کند.

دوباره روی همان تخته سنگ می نشینم. نرگس دره سرسبز و کوه ها را توضیح می دهد و من هم با دقت به حرف هایش گوش می دهم.

در دور دست ها پرچم افغانستان در بالای ساختمانی به چشم می خورد. نرگس با خوشحالی اشاره می کند و می گوید: «او آنجا مکتب ماست».

همین طور سر قصه را باز می کند. از همصنفان اش، از دختران ده شان، از پسران و کودکان ده شان برایم تعریف می کند. به یکبارگی انگار خاطره تلخی را به یاد می آورد. لبخند اش گم می شود و با چشمانی پر از حسرت برایم می گوید: «کاش پسر می بودم». صدایم را صاف می کنم. گره ی به پیشانی ام می اندازم و مستقیم به چشمانش می نگرم و می پرسم چرا؟

می گوید: «می دانی؟ در اینجا همه دختران شان را نرگس نام می گذارند چون می گویند اگر اسم دخترشان را نرگس بگذارند، بعد از او حتمن پسری تولد خواهد شد». در اینجا نرگس نام ها در واقع خوش چانس اند چون بعد از خود پسر می آورند.

«می دانی؟ در اینجا تا صنف هشتم می توانی مکتب بروی اگر صنف های نهم و دهم را به مکتب بروی، مردم طعنه ات می دهند. درباره ات حرف های زشت می گویند که دختر فلانی تا هنوز مکتب می رود. اینجا باید کارکنی، خنده نکنی تا خواستگار زیاد داشته باشی.»

اجازه نمی دهم بیشتر از این حرف بزنند. دستم را روی شانه اش می اندازم و به آغوشم می کشم. پوزخند تلخی روی چهره ام نمودار می شود. پوزخند تلخی که همیشه آزار و اذیتم می دهد که تو یک دختری.

اجازه نمی دهم حرف های زشت، سیاهی و تاریکی ها مانند دانه‌ سرطانی وجودم را تسخیر کند و روز قشنگی ام را با دوست شان برهم بزنند. روز قشنگی که بر بلندترین قله ای که آرزویش را داشتی، نشسته ای. باد، هوای خنک و تازه را هر دم برایت هدیه می دهد. پایین ده سرسبز، درختان سبز و دریاهای خروشان و چشمه های که از هر طرف لبریز شدند، چه آرامشی را برایم می دهد.

فرزانه سکندری، دوازدهم الف

0 0 votes
Article Rating
Subscribe
Notify of
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x