+93-747-159-153 — pphs1394@gmail.com
Yahya Arez Graphic Design - 3# - 2020 -Post

مرد ها گریه نمی کنند!

June 10, 2020

از همان اوایل کودکی ام، از همان زمانی که پسر بچه‌ای بیش نبودم و همیشه پایم لب دروازه‌ی خانه گیر می کرد و زمین می خوردم، یاد گرفته ام تا گریه نکنم. راستش چرا، گریه می کردم و تا گریه‌ام سر می گرفت مادرم یا هر کسی دیگر که متوجه حالم می شد قبل از هر چیزی برایم می گفتند: «اِسسس. گریه نکن. مرد که گریه نمی کنه.» و من از آنجایی که آرزوی مرد شدن و بزرگ شدن داشتم سریع گریه ام را قطع می کردم و دردِ طاقت فرسای لغزشم را روی استخوان های کوچک پاهایم تحمل می کردم. آخر دوست نداشتم فقط با یک گریه کردن شأن مردانگی‌ام کم شود و مبادا دیگر «مرد» نباشم.

کم کم بزرگ می شدم و با هر روز بزرگ شدن بیشتر دچار خطاها، لغزش ها، دلتنگی ها، دیقی ها، کمبودی ها و … می شدم اما از آنجایی که «مرد» بودم و یا شاید می خواستم «مرد» باشم، تلاش می کردم کم نیاورم و هیچ وقتی گریه نکنم. برای من گفته بودند گریه فقط برای ضعیف ها و برای غیر مردها است. اما چند سالی می شود که دوستانِ از جنس خودم نیز یافته ام. وقتی می گویم از جنس خودم یعنی «مرد». دوستانی که هر بلایی سرشان بیاید باز هم قانع نمی شوند گریه کنند. هر خطایی کنند، هر چیزی را از دست بدهند و یا به دست بیاورند باز هم دوست ندارند خود شان را با گریه آرام کنند. آنها هم تصمیم گرفته اند مرد باشند و می خواهند مردانگی شان را با گریه نکردن به اثبات برسانند.

من اما مدتی بود از این حس لذت می بردم. از این که هیچ وقتی نمی خواستم با افتادن هر اتفاقی بد و ناگواری گریه کنم. لذت می بردم از این که دیگران فکر می کنند من یک «مرد» ام و تاب هر سختی و دشواری را دارم. تا این که اتفاقی سنگینی برایم افتاد.

در یک روزی از زندگیم مجبور شدم قبول کنم که پدرم دیگر نیست. پدرم در گذشت و من با وجودی که پسر چهارده ساله ای بیش نبودم حتا حِق حِقی از خودم در نیاوردم. من روزی که پدرم رفت گریه نکردم. شاید در خانواده و فامیلم هیچ کسی نبود که از رفتن پدرم چشمان سرخ و پندیده نداشته باشد به جز من. من فکر می کردم «مرد» ام. فکر می کردم مردها گریه نمی کنند و حتا این حرف را برای برادران کوچکتر خود نیز می گفتم. شاید کسی متوجه نشد اما من آن روز احساس مردانگی می کردم. فکر می کردم پدرم از من خیلی خوشحال شده است. از این که من تحملِ به این بزرگی دارم. اما چه کنم که این فقط ظاهر قضیه بود. من فقط یک مرد ظاهری بودم و هیچ کسی ضعف درونم را در برابر مرگ پدرم نمی دید.

من آن روز گریه نکردم و سخت احساس غرور می کردم، اما این حس غرور را به کجا می بردم؟ این غرور کاذب را چه می کردم وقتی قلبم نمی توانست نبود پدرم را تحمل کند؟ مردانگی ام چه نفعی برایم داشت وقتی حس می کردم درونم از رنج پر شده است و می خواهد بترکد؟ مرد بودنم را به کجا می بردم وقتی از درونم احساس شکست و نابودی می کردم؟

همین بود که در یک شبِ تاریک، در یک گوشه‌ای از حویلیِ بزرگ مان، وقتی داشتم به ستاره های آسمان نگاه می کردم و قدم می زدم، آرام و آهسته به دور از چشم هر کس دیگر زدم زیر گریه. طاقتم به سر رسیده بود و من همان لحظه و همان ساعت مرد بودنم را فراموش کردم. خیلی گریه کردم. نه تنها برای پدرم بلکه برای خودم نیز. برای این که چرا می خواستم مردی باشم که همه چیزهای زندگی اش را قربانی «مردانگی» پوچ و «مرد» بودنِ بی معنا می کند. آن شب تا دیر وقت زیر چتر بزرگ خدا و نور ستاره های نقره‌ای مرد بودنم را به کلی فراموش کردم و از عمق دلم گریه کردم. خالی شدم و وقتی به طرف اتاقم می آمدم احساس سبکی می کردم. احساس می کردم مثل یک بادبادکی ام که دوست دارد بالا برود. دوست داشتم مثل یک بادبادک روی نسیم شبانگاه راهم را تا آسمان ها بپیمایم و پیش پدرم بروم. می خواستم برای پدرم بگویم که من از مرد بودن دست کشیده ام و دوست دارم هر لحظه و هر وقتِ که دلم خواست گریه کنم. می خواستم پیش او بروم و عذر خواهی کنم.

نهایتا آن شب صبح شد و من اما تغییر کرده بودم. من دیگر تصمیم گرفته بودم مرد نباشم. من دیگر نخواستم به خاطر جمله‌ی بی اساس «مرد ها گریه نمی کنند!» خودم را در میان انبوهی از غم ها و مردانگی‌ام دفن کنم. از آن روز به بعد هر وقت دوستانِ «مرد» خودم را می دیدم از این حسم برای شان می گفتم. عده‌ای مردد بودند و در فکر تغییر اما عده‌ای هم سخت مرا سرزنش می کردند. آنها دیگر من را دوست خود نمی دانستند چون من گریه کرده بودم.

از آن روز به بعد من پی بردم که مردها هم انسان های هستند شبیه هر موجود زنده دیگر. آن روز من درک کردم که اگر مردی گریه نکند، دلش سخت می شود و سنگ. مردی که گریه نکند شاید به ظاهر خیلی قوی شود و دلش تاب هر چیز را پیدا کند اما آن وقت است که دیگر زنی را درک نمی کند. مادری را نمی بوسد. خواهری را نوازش نمی کند و پسری را یاد نمی دهد که گریه کردن نیز جزء زندگی یک مرد بوده می تواند. آن روز من فهمیدم که مردها هم حق دارند مثل هر انسان دیگر زندگی کنند و از همه مهم‌تر این که هر وقت دل شان خواست گریه کنند.

حالا هر وقتی دلم می گیرد، هر وقتی دیگر طاقتِ در وجودم نمی ماند و هر وقتی که خیلی خوشحال و سرحالم سر قبر پدرِ خوبم می روم و گریه می کنم. همان قدر که بتوانم دوباره به زندگی ام برگردم و آغاز دوباره داشته باشم. برایم مهم نیست اتفاق خوب برایم می افتد یا بد، می خواهم پیش پدرم یا از ذوق و یا هم از ناراحتی گریه کنم و روی مردانگی‌پوچ خط سرخ بکشم. مردانگی ای که مرا از درون نابود می کرد و احتمالا فقط در ظاهر «مرد» نشان می داد. من رویایی مرد بودنم را فراموش کردم تا زندگی را بدون عقده، غم و اندوه تجربه کنم.

نویسنده: یحیا آرض

0 0 votes
Article Rating
Subscribe
Notify of
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x