+93-747-159-153 — pphs1394@gmail.com
photo_2020-06-17_15-26-52

قانون ای مملکت همی رقم اس

June 17, 2020

چادرش را درست می کند. کیف اش را در خریطه پلاستیکی که در آن مقداری کچالو، پیاز و بادنجان خریده است، جا می دهد و آنرا برمی دارد. از دکان دیگر مقداری ماست و نان می خرد و راهی خانه می شود. دستانش داخل دستکش های سفید، عرق کرده اند و هوای گرم بازدمش میان ماسک آبی رنگ که صورتش را پوشانیده است، آزارش می دهد. مدتی است برای اینکه به کرونا آلوده نشود، مسیر خانه و محل کارش را پیاده طی می کند. خستگی، کار در شرایط دشوار، گرما و دوری راه را به خاطر فرزندانش تحمل می کند تا آنها شب با شکم گرسنه نخوابند. مسیر خانه اش دور است و او مجبور است کوچه پس کوچه های زیادی را طی کند. او تنها تن خسته اش را در مسیر کوچه ها به دوش نمی کشد، بلکه روح و قلب خسته اش را نیز به دوش می‌کشد. زندگی اش مانند کوچه های خاک گرفته و ناهموار کابل، ناهموار بود، پر از سنگ بود، پر از خاک بود و آدم های اطرافش جویچه های شانرا در کوچه اش راه داده بودند و این جویچه ها کم کم تبدیل به لجن شده بود و مسیر زندگی اش را به کوچه لجن زار تبدیل کرده بود.

تا جایی که یادش می آمد، از کودکی بین او و برادرش فرق گذاشته بودند و هر بار مشکلی در کارش پیش می آمد یا اشتباهی می کرد، ملامت می شد و سرکوفت می خورد. بارهای برایش گفته بودند: مردواری کارت را انجام بده، مردواری اشتباهت را بپذیر و… باری یکی از اعضای خانواده از او پرسیده بود در آینده دوست داری چه کاره شوی؟ با شوق جواب داده بود: می خواهم رییس جمهور شوم. آنگاه صدای خنده ها و تمسخرهای آدم های اطرافش را دیده و شنیده بود. بارها از مادرش پرسیده بود چرا دخترها نمی توانند رییس جمهور شوند و مادرش هر بار فقط یک پاسخ تکراری برایش گفته بود: «خوب، قانون ای مملکت همی رقم اس.» و این سخن مادر درز می انداخت میان رویاهای کودکانه اش. حتا ازدواجش نیز به رضایت او انجام نشد؛ پدرش از او خواست با کسی ازدواج کند و او انتخاب کرده بود و باید به آن متعهد نیز می ماند: «دخترم، قول بده همرایش خوب زندگی کنی و مثل یک مرد به قولت وفادار بمانی؛ فهمیدی؟ قول مردانه!!» همان لحظه در ذهنش سوال خلق شده بود، خوب من که یک زنم، چگونه می توانم قول مردانه بدهم؟ چرا پدرم نگفت قول زنانه بده؟ زنان چگونه می توانند قول مردانه بدهند؟ اصلاً آیا قول دادن و عهد بستن هم، مثل کالای بازار، زنانه و مردانه دارد؟ یا نه، منظور پدرم این است که زنان بد قول اند و تنها مردان اند که به قول خود وفادار می مانند.

حالا که او داشت در زیر سنگینی بار، کوچه های ناهموار و سنگزار مسیر خانه اش را می پیمود، این سخن پدر بیشتر در ذهنش می چرخید. او نمی دانست پدرش از کدام مرد و کدام قول مردانه سخن گفته بود. پدرش از او برای کدام مرد، قول مردانه گرفته بود. برای مردی که حالا او و فرزندانش را ترک کرده بود و با کسی دیگر ازدواج کرده بود؟ برای مردی که هیچ ارزشی برای بودن او و فرزندانش روا نداشته بود؟ مردی که او را مجبور کرده بود، برای فرزندانش هم مادر باشد و هم پدر؟…

ابروهایش به هم گره می خورند، چشمان سیاهش را که روزی نماد زیبایی هایش بود، از اشک نم می زند. عابرانی که از مقابلش می گذرند، فکر می کنند شاید به خاطر تابش آفتاب و کوچه های ناهموار باشد، اما نه، افکار مردانه و زن ستیز جامعه اش است که او را همچون خوره ای، از درون می پوساند و زندگی را در کامش تخلق می سازد. افکاری که سوزاننده تر از شعله های آفتاب است و دنیا را در یک رمق تیره و تار می سازد.

به یاد دختر و پسرش می افتد. دختر و پسری که هنوز کودک اند و دنیای شان در بازی های کودکانه خلاصه می شود. دختر و پسری که هیچگاه مهربانی و عطوفت پدر را نچشیدند و همیشه سایه مادر را هم در قالب پدر و هم در قالب مادر، بالای سر خود دیدند. به پسرش فکر کرد. کمی دچار تشویش شد، بدنش داغ شد و کمی لرزید. از خود پرسید مگر من اشتباه نمی کنم؟ من پسری را پرورش می دهم که فردا بزرگ می شود، قوی و تنومند می شود، رهبر می شود، رییس جمهور می شود، داکتر می شود و… یک مرد می شود. آنگاه همه چیز را با دنیای یک مرد می بیند. اگر بخواهد از زنی تقدیر کند، از مادری تقدیر کند، از خواهر و همسر و دخترش تقدیر کند، آیا مثل مردان جامعه اش تقدیر می کند؟ چپن به دوشش می اندازد، دستار به سرش می بندد، برایش می گوید: آفرین، کارت را مردانه وار انجام دادی؟ و…. دوباره به خود بر می گردد، شیطان را نفرین می کند و زیر لب لاحول ولا می خواند. خودش را دلداری می دهد: نه، او چنین نخواهد کرد؛ من هرگز او را اجازه نخواهم داد که مثل مردان جامعه اش باشند؛ من او را طوری بزرگ خواهم کرد که مثل یک انسان عمل می کند و به سوی همه، با دید انسانی بنگرد. بپذیرد که مادر خودش و همه مادران جامعه یک زن اند و باید مثل یک زن به آنها ارزش گذاشته شده و احترام شود. باید یاد بگیرد که زنش برده اش نیست، نوکرش هم نیست، همسرش است و همسرنوشتش است. هر چه انتظار دارد، همسرش با او انجام دهد، خودش نیز باید با او رفتار کند. خواهرش و دخترش نیز دارایی و کالای او نیستند که هر طور بخواهد با آنها عمل کنند، باید اجازه دهد آنها مثل یک انسان، خود به زندگی و سرنوشت خود فکر کند و تصمیم بگیرد.

لبخند ملیحی بر لبانش نقش می بندد و پر رنگ تر می شود. حس سردی و آرامش در وجودش خلق می شود و شور و نشاط پنهانی را در وجودش احساس می کند. نیرو می گیرد و گام هایش را بلندتر و محکم تر بر می دارد. به خانه می رسد. کودکان اش انتظار گرم آغوش او را دارند. او مادر است او زن است، او جوانی اش را، زیبایی اش را و آرزوهایش را برای بزرگ کردن فرزندانش گذاشته است. برای فرزندان دلبندش که بند، بند وجود وجود اویند.

نویسنده: فرزانه سکندری

0 0 votes
Article Rating
Subscribe
Notify of
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x