+93-747-159-153 — pphs1394@gmail.com
91459106_671888386912195_6812098077424353280_n

بیا با هم بخندیم

May 13, 2020

فرزانه سکندری – از دومین فارغان لیسه پگاه

مرد کلافه بود و از یک سو به سوی دیگر اتاق قدم می زد. دست راستش را مشت گرفته بود و با دست چپ اش هرازگاهی سرش را می خاراند. ابروهای سیاهش به هم گره خورده بود و خط های پیشانی اش را برجسته تر کرده بود. چشمان ریز و درشت اش گاهی به نقطه نامعلومی خیره می شد و گاهی هم روی عقربه ساعت ثابت می ماند. هر چه بیشتر فکر می کرد، بیشتر افسوس می خورد از اینکه چرا تا حالا ساختمانش را نفروخته بود حالا می توانست در جایی بهتر ساختمان مدرن بسازد. نمی دانست چگونه ساختمان متروکه اش را بفروشد. بعد از فکر کردن زیاد، فکری مانند جرقه از ذهنش عبور کرد. می توانست از دوستش که نویسنده ماهری بود بخواهد متنی زیبا در مورد ساختمانش بنویسد تا او بتواند مشتری بیشتری برای خرید پیدا کند. بیدرنگ با دوستش تماس می گیرد و دعوتش می کند تا ساختمان را ببیند و متنی بنویسد. فردای آنروز عکس ساختمان را با متن نوشته شده در سایت فروش می گذارد. از ناهنجاری های روزگار و مصروفیت زیادش فرصت نمی کند یکبار متن را بخواند. بعد از گذشت چند روز مشتری های زیادی از هر گوشه دنیا حاضر به خرید می شوند و متن توصیفی را که برای ساختمان نوشته شده بود، می پسندند. مرد از روی کنجکاوی متن توصیفی را می خواند.

” منظره ی زیباست. بنایی از چوب درختان بلوط میان طبیعت. وقتی که واردش می شوم. بوی چوب، صدای قرچ قرچ زیر پاهایم و از همه جالب تر پنجره طبقه دوم اولین زیبایی هایی اند که ناخواسته خوشحالم می کنند. اما فراتر از پنجره طبقه دوم، آسمان نیلی که تکه ابرهای سفید بی پروا در آن می رقصند. درختان با شگوفه های سفید که پشت سر هم صف کشیده اند، گل های رنگی که یکی قشنگ تر از دیگری خودنمایی می کنند. سبزه هایی که از دل خاک جان می گیرند و پر طراوت سبز می شوند. کرم هایی که پروانه های رنگی می شوند. عطر باران که میان برگ های نوجوان زنده می شود و بهار که جلو چشمانت جان می گیرد.

صدای خنده و بازی بچه های بازیگوش که نشان می دهد جهان در تکاپو است. دستان مادربزرگ که موهای نواسه اش را با عشق می بافد یعنی اینجا مهربانی می خندد. پدربزرگ که به کمک نواسه اش گل ها را آب می دهد و همیشه وقتی می خندد اشک هایش جاری می شود یعنی آرامش جریان دارد. مرد خوش خنده همسایه دست راست، که دیوار خانه اش را سبز رنگ می کند، قالین های سرخ رنگ شسته شده همسایه روبرو که روی بام خودنمایی می کند و شیشه های تمیز شده اش یعنی آغاز بی پایان زندگی. چای سبز خوشرنگ که همسرت آماده می کند و صدای شعر خواندن بچه هایت. یعنی کسانی هستند که بی بهانه دوستت دارند و عالی هم می شود اگر کتاب هنر زندگی را روبروی پنجره طبقه دوم بخوانی….”

مرد دیگر ادامه متن توصیفی دوستش را نمی خواند. خودش را به پنجره طبقه دوم می رساند. بهار را پشت پنجره می یابد. پدر و مادرش که در باغ نشسته اند و با هم چای می نوشند. بچه هایش زیر درختان سیب بازی می کنند و خانمش لبخند می زند و برایش دست تکان می دهد. اشک شوق از چشمانش جاری می شود می خندد. قدرت قلم جادویش کرده بود. چطور می توانست یک لحظه خوشحالی را از خانواده اش بگیرد. از فروش ساختمان پشیمان شده بود. تصمیم گرفت هیچ وقت عمارتش را نفروشد. چطور تا هنوز متوجه این همه زیبایی نشده بود. عطر چای سبز تازه دم شده فضای اتاق را پر کرده بود.

*******

گاهی ما هم داشته های مان را نادیده می گیریم. از بس به غم های مان فکر می کنیم از خندیدن و شادی کردن می ترسیم. خنده های مان رنگ درد می گیرند. پدر وقت برای بازی با بچه هایش ندارد و فقط از کرونا حرف می زند. مادر وقت برای نوازش فرزندانش ندارد. فرزند وقت برای حرف زدن با پدر و مادرش ندارد همه از همدیگر فراری ایم و به تنهایی پناه می بریم.

ما هم نیاز داریم از پنجره طبقه دوم به خانه مان نگاه کنیم. پدر بزرگ و مادر بزرگ مان که همیشه تشویق مان می کنند، حمایت مان می کنند و خیلی ما را دوست دارند. پدر که همیشه کار می کند و نگران آینده ی مان است یعنی بزرگترین حمایت کننده زندگی را داریم. بوی غذای مادر که در آشپزخانه می پیچد، مادری که مواظب ما است و نگرانی هایش فقط ما هستیم یعنی آرامش جاودانگی زندگی را داریم. خواهر و برادری که نمی گذارند تنها باشیم، اشک بریزیم و همیشه ما را می خندانند. برای من کاکاهایی که بازوان شان را پله های موفقیت ام ساختند و گاهی بیشتر از همه دوستم دارند. معلمانی که قدرت قلم یاد مان دادند. خواندن، نوشتن، اندیشیدن و قدردانی کردن یاد مان دادند. دوستانی که دلتنگ مان می شوند و خالصانه دوست مان دارند یعنی برای دیگران عزیزیم.

فراتر از پنجره طبقه دوم ببینیم درختانی که سبز می شوند، گل هایی که می شکفند، صدای بچه هایی که بازی می کنند، گدی پران های رنگی که آسمان را خوشرنگ می کنند و میان ابرها می رقصند، یعنی امید برای زندگی باقیست. صدای کراچی سرخ رنگ پیمان آیسکریم که سکوت زنگ زده ی کوچه مان را می شکند. مرد خسته ای که آهن های کهنه می خرد. مردمانی که دست همدیگر را می گیرند. به همدیگر غذا می دهند، پناه می دهند، لبخند می دهند یعنی مهربانی هنوز می خندد. باران می بارد و زشتی ها، ناپاکی ها، کوچه ها و شیشه هایمان را می شورد یعنی خدا هنوز دوست مان دارد.

بیایید بی بهانه بخندیم، خوشحال باشیم برای نفس های زندگی مان. خانواده مان، دوستان مان، معلمان مان، شهر مان. خنده های مان را به هیچ قیمتی به هیچ ویروسی، فقری و هیچ جنگی نفروشیم. بیایید به دنیایی بخندیم که همیشه با غم، درد، جنگ، فقر می خواهد شکست مان دهد. با رویاهای مان، امیدهای مان و خنده های مان دنیا را شکست دهیم. پس بیا با هم بخندیم. بخند، بخند..??

فرزانه سکندری

0 0 votes
Article Rating
Subscribe
Notify of
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x