+93-747-159-153 — [email protected]
103982623_2973593942736024_7365660958995035141_o

«انسانم آرزوست»

جوزا ۲۶, ۱۳۹۹

به اطرافم می نگرم. خسته ام و دلم هوای تازه می خواهد. به سمت پنجره اتاق می روم و به بیرون می نگرم. مردمی را می بینم که هر کدام به دنبال کاری در سرک ها راه می روند. یادم می آید روزهای اول شیوع کرونا افراد کم تری را در سرک ها و کوچه ها می دیدم. ولی حالا کرونا نیز مثل بسیاری از مسایل و مشکلات جامعه، برای مردم عادی شده است. با خود می گویم کاش مشکل جامعه من، فقط کرونا بود و بس. دردی که بیشتر مرا رنج می دهد، زندگی در جامعه ای است که در آن مرگ انسانیت واضح تر از هر مرگ دیگری است. این روزها خبرهای متعددی از رسانه ها و شبکه های مجازی می بینم و می شنوم. کاش حداقل یکی از این خبرها گواه تغییر در این جامعه و یا هم نویدی بر آمدن روزهای خوب می بود. کاش می شد از نفس کشیدن در این جامعه و در کنار این مردم لذت برد و با گذشتن هر روز از زندگی، امیدی برای فردا پیدا کرد، نه اینکه با ناامیدی همه در انتظار مرگ باشیم. با خود می اندیشم زندگی در این شرایط و با این طرز فکری که در جامعه ما حرف نخست را می زند، نوعی مرگ تدریجی و شکنجه دایمی است.
پنجره را می بندم و به سمت کتابم برمی گردم. اما دلم آرام ندارد و ذهنم همچنان درگیر است. دلم می خواهد امید تازه پیدا کنم. تصمیم می گیرم سری به صفحات مجازی بزنم. هر چند می دانم این کار نه تنها دردی را دوا نمی کند که گاه بر درد وجودم نیز می افزاید. باز هم با یک انتظار مثبت گوشی تلفن را بر می دارم و به پست های فیس بوک نگاه می کنم. تصورم اشتباه نبود. دردی که به دنبال دوایش بودم، جان می گیرد و زخم وجودم با دیدن یک تصویر بازتر می شود. تصویری که در آن بر ارزش وجودی یک انسان قفل جنسیتی زده شده است. یادم می آید چند روز قبل تر زن دیگری در گوشه این کشور، به یک مقام نسبتاً مهم امنیتی رسیده بود. مردان غیرتمند سرزمینم، در نخستین ساعات اعلام این خبر، خصوصی ترین عکس های او را به دست آوردند و آن را به مضحکه و جوک های فیس بوکی خویش مبدل کردند، بدون آنکه حتا یک روز اجازه دهند تا وی توانایی و مهارت مدیریتی اش را به نمایش بگذارد.
دلم از بودن در این جامعه می گیرد. فضای درونم سرشار از خستگی می شود. چرا باید چنین باشد؟ چرا باید جامعه ای که در آن زندگی می کنیم خود را در درون چنین باورهایی پوچی حبس کرده باشد؟ آیا به راستی نمی دانند و یا ندانستن نقابی است که بر چهره درون خویش کشیده اند؟ آرزو می کنم کسی کنارم می بود تا پاسخ سوالاتم را از او می جُستم. کاش کسی می بود تا برایش می گفتم درد کرونا و انتحار در این جامعه دیده می شود، اما وای از دردهایی که چشمان همه به روی آنها بسته است. دلم بیشتر می گیرد. من یک انسانم و با هویت یک زن در این جامعه زندگی می کنم، اما چرا باید این حق از من گرفته شود. زندگی در جامعه ای که مردسالاری در آن حکمفرما باشد، برای یک زن بسی دشوار است و نفس کشیدن در آن سخت طاقت فرسا. با خود می گویم از کدام درد باید اول فریاد زد و برای کدام درد باید زودتر دارو یافت.
ذهنم درگیر دردی است که حق زندگی انسانی از یک کتله بزرگ اجتماعی گرفته می شود: به جرم زن بودن، به جرم فرهنگ جنسیت زده و حاکمیت تفکر مردانه. وقتی می بینم از زنی به خاطر شایستگی هایش با نماد مردانه تقدیر می شود، سوال بزرگی در برابرم خلق می شود که من کیستم و از چه جایگاه انسانی در این جامعه برخوردارم؟ اگر کارم ارزش دارد و شایسته تقدیر است، پس چرا هویتم ارزش ندارد؟ چرا کارم را با چیزی تقدیر می کنند که نه تنها متعلق به من نیست، که هویت و شخصیتم را نیز زیر سوال می برد؟
با خود می اندیشم و می گویم، کاش می شد همه بیاموزیم که هم حق را بگوییم و هم انسانی عمل کنیم. اما متأسفانه در جامعه من که ذهنیت و افکار افراد آن بر مبنای تعلقیت های قومی، مذهبی، جغرافیایی و جنسیتی شکل یافته است، مطمینا منطق و درک انسانی به حاشیه می رود و چیزی که حکم نهایی را صادر می کند، قدرت و سلطه است و بس‌.
اگر با چشمی بینا و ذهنی بازتر به پیرامون خویش بنگریم، متأسفانه فرهنگ زن ستیز و سایه تیره آن بر تمام تار و پود جامعه مستقر است. از محصور کردن زن در پشت دیوارهای خانه، تا ندادن حق کار، حق درآمد، نوع پوشش، خوراک، ارتباطات، مالکیت و هر آن چیزی که یک زن به عنوان یک انسان می تواند داشته باشد. این ها همه نشانه هایی از وجود فرهنگ مردسالار و زن ستیز در جامعه من است که بدبختانه راه حرکت و تلاش را نیز سخت بسته است.
آرزو می کنم کاش در جامعه ای زندگی می کردم که در آن جنسیت، سن، درجه تحصیل، تعلقیت های قومی، مذهبی، جغرافیایی و گروهی مطرح نمی بود، بلکه همه با یک نگرش انسانی ساختار و روابط اجتماعی خود را شکل می دادند. چون تنها در چنین جامعه است که می توان راهی به سوی تغییر، پیشرفت و تحول باز کرد. اما وقتی در جامعه ای اندیشه های جنسیت محور حاکم باشد، گروه ضعیف باید همیشه در زیر سایه گروه برتر نفس بکشد و بر بسیاری از ارزش های جنسیتی خود سرپوشی از جنس مخالف بگذارد.
در جامعه من، مردان به عنوان گروه برتر پنداشته می شوند و در نتیجه نمادهای مردانه نیز نماد برتر محسوب می شوند. این برتری خواهی گاهی آنقدر بزرگ می شود که فراموش می شود، آنکه باید تقدیر شود، یک مرد نیست، در نتیجه این نماد نه تنها هیچ تعلقیتی به وی ندارد که حتا هویت و شخصیتش را نیز زیر سوال می برد. برای اینکه بتوانم منظورم را بهتر بیان کنم، می خواهم یک سناریوی دیگری را تعریف کنم: تصور کنیم مردی کار شایسته ای انجام داده و باید از وی تقدیر شود. در مراسم تقدیر، یک روسری زنانه بالای سر وی می اندازند، لباس زنانه بر تن وی می پوشانند یا از وی می خواهند کفش زنانه ای بر پا کند. واکنش این فرد در چنین حالتی چیست؟ چه پیامدی را برای این عمل پیش بینی می کنید؟ افرادی که این حادثه را می بینند یا می شنوند، ممکن چه واکنشی نشان خواهند داد؟
اینجاست که دلم می گیرد و حسی از نفرت و اندوه در سراپای وجودم پخش می شود. با خود می اندیشم و از خود می پرسم اگر زن توانایی دارد و قابل ارج گذاشتن است یا کار و تلاشش باید تقدیر شود، پس چرا برای این کار باید از نماد مردانه استفاده شود؟ اصلاً چرا نمادهای تقدیر خود را بر مبنای جنسیت و تعلقیت های خاص گروهی بنا گذاریم تا صد حرف و حدیث و مشکل دیگری به دنبال داشته باشد؟
هرچه می اندیشم پاسخی نمی یابم. این درد من نه، درد هزاران زن جامعه ام است. زنان بر رغم تمام دشواری ها و سختی هایی که در درون این جامعه متحمل شده اند، اما متأسفانه هیچگاه دیده نشده اند. و فاجعه بارتر از آن اینکه این فراموشی هویتی گاهی آنچنان وسعت می یابد که دیگر حتا خود زنان نیز بسیاری ارزش های جنسیتی شان را به باد فراموشی می سپارند و خود را موجودی درجه دوم در درون فرهنگ مردسالار حساب می کنند.
دوباره کنار پنجره بر می گردم و در دل خطاب به تمام کسانی که در این جامعه زندگی می کنند می گویم: «اگر می خواهید زنی را در جامعه بر حسب شایستگی هایش تقدیر کنید، لطفاً ارزش انسانی او را با اندیشه های جنسیت زده تان نادیده نگیرید. اگر زنی به پست و مقامی دست می یابد، لطفاً با قضاوت های جنسیت زده تان، مانعی در راه او و فعالیت هایش خلق نکنید. چون این گونه تقدیر کردن ها و قضاوت ها، دور از نگرش انسانی است و خود تان را بیشتر از همه آزار خواهد داد. از زنان جامعه ام می خواهم به خود و ارزش های خود احترام بگذارند و نگذارند که ذهنیت های کور جنسیت زده و قضاوت های پوچ و عقده مندانه، مانع رشد توانایی های انسانی شان گردد و یا حسی از ناامید و سرخوردگی برای شان خلق کند.»
دلم نفس کشیدن در هوایی پاک و پرواز در آسمان انسانیت می خواهد.

نویسنده: آمنه قربانی، معاون تدریسی لیسه پگاه

Leave a Reply

avatar
  Subscribe  
Notify of